خاطرات سفیر

جمعه 11 خرداد‌ماه سال 1397

خاطرات سفیر،کتابی که به برکت شب بیداری های ماه رمضانی، بلاخره توفیق شد و خواندمش(ملت دعا میخونن ما کتاب!(استیکر روشن فکرمآبانه)) 

بسیار بسیار برایم شیرین و خواستنی بود تصور یه دختر شیعه ی با حجاب و در عین حال خوش تیپ(اینو به وضوح از حساستی که روی انتخاب رنگ و طرح لباس ها به خرج میداد فهمیدم)،با تحصیلات عالی، فعال و دغدغه مند دینی و فرهنگی،آگاه و اهل فکر و مطالعه،مهربان و محبوب و دلسوز و اجتماعی که حالا رسالت سفیر بودن را برایش مقدر کرده اند.  

و لابد خودش هم پیشتر از این ها "امام" بودن را نه تنها برای متقین بلکه برای جمله انسان ها طلب کرده بود. 

و البته برایم جالب بود دغدغه ی مادر که جنس بازی های کودکی فرزندش راهم چنین زیرکانه طراحی کرده بود،گویا میدانست دخترش قرار است سفیر باشد...

این کتاب برای چندمین بار به من ثابت کرد چقققدر مردم دنیا تشنه هستن و آب دست ماست و دریغ میکنیم!چقدر مردم دنیا سوال دارن،حرف دارن،نیاز به بحث و گفتگو را در وجودشون حس میکنند و ما...

خلاصه اینکه این کتاب فرصت تجربه های نابی را پیش رویم گذاشن که تاکنون تجربه شان نکرده بودم اما برای تجربه کردنشان مشتاق و مصممم کرد!!

و تازه برایم جالب تر هم شد وقتی فهمیدم "رهبرم "همه ی خانم ها را به مطالعه ی این کتاب سفارش کرده بودند.


برشی از کتاب


...چند شب پیش با نامزدم حرف زدم،..هیچ امیدی نیست. نه اینکه نتونه؛نه... نمیخواد خدا رو ببینه ...

چند شب پیش به من گفت که مثل همیشه خیلی دوستم داره اما حاضر نیست درباره این مسئله فکر کنه.

صداش میلرزید ادامه داد:"من هم بهش گفتم که من هم خیلی دوستش دارم اما خدا رو خیلی بیشتر از اون دوست دارم. به همین دلیل دیگه حاضر نیستم به ازدواج با اون فکرکنم."

رو کرد به من. خدا تو چشماش چشمه جاری کرده بود. با بغض گفت"این یعنی من به خاطر خدا به عزیز ترین دوستم گفتم نه.پس من برای خدا زندگی میکنم. این همون چیزیه که تو اون روز به ویدد میگفتی نه؟اینکه آدمایی هستن که همه ی زندگیشون برای خداست و نه فقط ساعات دعا کردنشون... من هم جزء اونام ... مگه نه؟"

.

.

.

بغلش کردم. باهاش به از دست دادن یه عزیز فکرکردم باهاش به خدا متوسل شدم،باهاش گریه کردم.باید برای خدا از عزیز ترین متعلقاتت بگذری تا خدا برات دعوت نامه اختصاصی بفرسته.گفتم "اشکای فرشته ها روی صورت تو چیکار میکنه دختر مسلمون؟!"سرش رو بلند کرد .نگاهم کرد.گفتم"اسلام یعنی تسلیم بودن در برابر خدا. تو خودت گفتی که تسلیم خدایی!

تو به خاطر خدا از عزیز ترین فرد زندگیت گذشتی،مطمئن باش اون برای این کارتو پاداش خیلی ویژه ای در نظر گرفته اون به تو خیلی ویژه کمک میکنه . من یقین دارم تو اون چیزی رو که دنبالشی پیدا میکنی..."


مرا خیال محالی است "سال نو با تو"؟

سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1396

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب ، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما

بفرمایید هرچیزی همان باشد که می‌خواهد
همان ، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

بفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم ؛ عشق
...
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه‌ی پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

شب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کن
که «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»های ما

نمی‌دانم کجایی یا که‌ای، آنقدر می‌دانم
که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود ، امروز
همین حالا بیاید وعده‌ی آینده های ما

 

قیصر امین‌پور


just for you

چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1396

تقویم 97 که به دستم رسید

بر خلاف سال های قبل که اول از همه تاریخ تولد خودم را پیدا  میکردم 

این بار به طور ناخودآگاه دنبال تاریخ تولد تو گشتم

گفته بودی تولد قمری ات را دوست تر داری

 و من با اشتیاق صفحه های تقویم را ورق میزدم تا ببینم نیمه شعبان امسال چند شنبه است؟!

برق از سرم پرید

یک عالمه حس خوب و هیجان زده تو دلم بالا و پایین پرید

وقتی دیدم امسال تاریخ  تولد هایمان هم، دست در دست هم و کنار یکدیگر ایستاده اند


این که میبینم این روزها که غالب دوست هایت دارند زندگی معمولی خودشان را میکنند

و اگر نگویم روز ها را به بطالت و سردرگمی

که لااقل میتوان گفت سخت ترین کارشان این است که صبح تا شب را در سایت دکتری بنشینند و روی تز و مقاله و... شان کار کنند

و نهایت خوشحالیشان بشود پذیرش n امین مقاله شان  در فلان ژورنال خارجی و...

و من میبینم که "تو"

میان همه ی سختی ها و مشغله های این برهه از زندگی ات

میان همه درس ها و مقاله ها

میان همه  پروژه های نیمه کاره 

میان برگه های تصحیح نشده 

میان تعهد های کاری و شغلی این ور و آن ور

میان دغدغه های فرهنگی فراوان

میان کتاب های چشمک زن علامه

میان  ترجمه های ناتمام

میان همه و همه ی این ها

چندین ماه است زندگی دونفره مان را آغاز کرده ای و درس میخوانی و کار میکنی و  زندگیمان را میسازی

سختی شرایط را نه تنها صبر که تبدیل به نشاط میکنی

این که میبینم چقدر حواست به همه چیز هست

چقدر حرف ها و دغدغه هایی که روزهای اول آشناییمان از آن ها حرف زده بودیم  را به وضوح در خاطرداری 

و برای تحققشان برنامه داری

این که میبینم  هر روز مهربان تر و همراه تراز دیروز درکنارم هستی

 دلگرمم میکند به زندگی...

امروز که بعد از مدت ها آرشیو وبلاگم را ورق زدم

یادم آمد سال ها قبل چقدر از برهوت روزهای مه گرفته ای که تصوری از بودنشان نداشتم میترسیدم

و امروز در کنارتو چقدر حالم خوب است

همین!

خداقوت دلاور


+ یکی از نقد هایی که همیشه به امثال خود داشتم اینه که بروز اجتماعیمون رو تو حوزه های مختلف اینقدر میاریم پاییم که خودمون هم حس میکنیم امثال ماها تو جامعه به شدت تو حداقل اند. این روزها تو تهران خیلییی بیشتراز قبل این حس بهم دست میده

بعد یهو میبینی یه 22 بهمنی هم میشه و وقتی سوار مترو میشی تا چشم کارمیکنه یه عالمه خانم های چادر محجبه هستند

وباز همون سوال تکراری در ذهنت روشن میشه که پس چرا من روز های دیگه اینا رو نمیبینم؟؟؟

در این باره خیلی حرف هست

اما عجالتا ما هم ولنتاین خارجکی ها رو بهانه کردیم برای نوشتن حرف های عمق  دلمون عوض گذاشتن  عکس خرس و گل و این چیز میزا

"بارالهی حلاوت عشق راستین را گوارای وجود همگان قرار ده"

یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1396

میاد خاطراتم جلوی چشام...

دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1396

کاروان رفت و اهل آبادی

اشــــک بودند و راه افتادند

چند فرسخ نگاه بدرقه را

در پی کاروان فرستادند...


+من جاموندم،شبیه کسی که هرچی دووید ولی نرسید...

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین

جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1396

و تا هنوز

تو

کنار آن برکه ایستاده ای

تا آن ها که جلوتر رفته اند

برگردند

و آن ها که عقب مانده اند

برسند...

پ.ن:

در بساط واژه های ذهن خود دنبال عشـــــق

هرچه میگردم فقظ نام تو پیدا میشود

96/5/13

پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1396

مولای من

کنون که موسم وصل است و ماهمه جمعیم

خداکند که بیایی و وصل ما بینی...


# آرزو نوشت_به وقت میلاد امام مهربانی ها_عروسی

نیلوفرانه

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1396

رفیق روزهای خوب...

رفیق خوب روزها...

به پشت سرم که نگاه میکنم

در گوشه گوشه های خاطرات این سال ها

تصویری پر رنگ و مهربان از نیلوفرانه های تو در ذهنم تداعی میشه

روز اولی که تو اون دفتر 2در 3 کوچیک جاد دیدمت اصلن فکرش روهم نمیکردم این دیدار و باهم بودن ها و اتفاقات مسیر راه یه روزی اینقدر دنیامون  رو به هم نزدیک کنه که فراتر از یه دوست صمیمی برام بشی یه خواهر خیلی خیلی خوب...

نیلوفرم

عروس خانوم

میدونم که خودت هم خوب میدونی حس هیجان و ذوق این روزهای من به هیچ عنوان در قالب کلمات و از پشت این مانیتور قابل بیان نیست

دلم میخواست پیشت بودم و محکم بغلت میکردم و تلافی همه ی این روزهای دوری و دلتنگی و ندیدن و شوق و لذت دیدن  این لحظه های همسفر شدنت باهمسرت رو میریختم توی چشم هام و ساعت ها اشک میریختم.

اینقد ذوق دارم برا دیدنت که گذاشتم همه رو  دوهفته دیگه که میبینمت بروز بدم

به اندازه همه ی همه ی مهربونی های قلب بزرگت ارزو میکنم روز به روز محبت بینتون بیشتر بشه و پر پرواز هم دیگه بشید تااااا بهشت.

+راستی سلام مارو به اقای داماد برسون و بگو نیلوفر از اولشم واس مابود هنوزم واس ماست،یه وقت فکرنکن دیگه فقط مال خودشونیا:))

رویای نیمه شب

جمعه 26 خرداد‌ماه سال 1396

گاهی کتاب ها

باید بهانه شوند

تا لابه لای روزمرگی هایمان

دل مان برایت تنگ شود

و بودنت را آرزو کنیم...

+رویای نیمه شب به قلم مظفر سالاری

کتابی که دوستش داشتم

یک رمان عاشقانه دل انگیز

که عشق زمینی را به عشق والای عالم امکان پیوند میزند

و خواندنش را به آن هایی که دوستشان دارم توصیه میکنم

+باتشکر از خواهر جون عزیزم

روضه رمضان

دوشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1396

میگفت

وقتی از فرط عطش

با زبان خشک خود

لب هایت را تر میکنی

و

فریاد های

"اشرب مای بارد زائر" هم که

از وقت طی طریق سوی قتلگاه حسین (ع)در خاطرت مانده

دیگر چه نیازی به مقتل داری



قرار بود که عمری قرار هم باشیم...

چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1395

قرار بود که عمری قرار هم باشیم

که بی‌قرار هم و غمگسار هم باشیم

اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز

من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم

کنون بیا که بگرییم بر غریبی هم

غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه خون گریه می‌کند دیوار

مگر قرار نشد رازدار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه رو رو گرفته‌ای از من

مگر چه شد که چنین شرمسار هم باشیم

به دست خسته‌ی تو دست بسته‌ام نرسید

نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم

شکسته است دلم مثل پهلویت آری

شکسته‌ایم که آیینه‌دار هم باشیم

برای ما که

سرآغاز و سرنخ داستان یکی شدنمان به فاطمیه میرسد
برای ما که همیشه دست به دامان الطاف مادرانه ی شما بوده ایم
برای ما که یادگرفته ایم دلتنگی مزا بی نشانتان را زانو بزنیم در ایوان نجف،به این امید که گفته اند هرچه باشد عاشق از معشوقش جدا شدنی نیست...
برای ما که این روز ها ذره ای هرچند اندک از اقیانوس  عاشقانه های بین شما و مولا را چشیده ایم
برای ما با همه ی نقصان و کوچکیمان
فاطمیه ی امسالتان عجیب بغض آلود است مادرجان...
همین!

محو است مرز آسمان و زمین در حریمتان

دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395

وقتی توی اوصاف بهشت می رسم به آنجاکه

"رضی الله عنهم و رضوا عنه"

یک حسرت خوبی جوانه میزند توی دلم

فکرمیکنم چه حس خوبی دارند بهشتی ها وقتی یقین دارند خدا از آن ها راضی است،و آن ها هم راضی و لبریز اند از آن همه نعمت بهشتی...

اصلن همه ی خوبی ها و نعمت های بهشتی هم که بهانه باشد

گفته اند:و رضوان  من الله اکبر...


حالم خوب میشود وقتی فکرمیکنم به اینکه اسمتان رضاست

به اینکه در مقام ارتضائید

و لابد اینکه راه رضایت خدا از رضایت شما میگذرد

و خدا به دست شماست که  خلایقش را راضی میکند

امام رضای مهربان خودم

راه بهشتی رضی الله عنهم و رضوا عنه از رضایت شما میگذرد

می شود از ما راضی باشید؟


بهترین با هم بودن هایمان

پیش شماست آقاجان

مهر دلمان

چقدر خواستنی است

در جوار رافت  شما

مهربانیتان هر بار بیش تر از پیش مولا جانم

شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1395

بسم الله

سلام علیکم و رحمه الله

عارضم خدمت اون دسته از دوستانی که  گاها هنوز هم اینجا رفت و آمد میکنند که یه وقت فکر نکنید قایقران هم کانهو بخش عمده ای از وبلاگ ها به دیار باقی شتافته و نگارنده اینجا رو به مقصد سایر فضاهای مدرن مجاز آباد ترک کرده وا!

برای ما هیییچ جایی لذت وبلاگی نویسی را نداشته و نخواهد داشت و خلاصه اینکه اینجا واس ماست و اگرچه شاید کمتر از قبل اما بلاخره هستیم تا هستیم!


و اما بعد

برف و دیگر هیچ...


مثلن اینکه سرکار تو اتاق نشسته باشی و از پنجره اتاق شاهد همچین منظره ای باشی

بعد کودک درونت هر چند دقیقه یه بار هی بگه نجمه پاشو پاشو برو برف بازی الان برفا آب میشه وا.... و تازه به نشانه ی اعتراض  هی پاشم بکوبونه زمین که پس چرا معطلی؟؟

از اون طرف قسمت خود متشخص پندارانه ی مغزت (!)هم بگه نه دخترم بشین سر جات، اونجایی که میرفتی تو حیاطش بازی میکردی اسمش مدرسه بود اینجا بیمارستانه تو الان ینی بزرگ شدی

من:

قطره ام اما سر دریا شدن دارم دوباره*

سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1395

با تو تنها

با تو هستم

ای پناه خستگی ها

در هوایت

دل گسستم

از همه دل بستگی ها

*قطره ام اما سر دریا شدن دارم دوباره

می روم خود را در اقیانوس نور تو بشویم

آنقدر مستم که گاهی از خودم می پرسم اصلا

من به سوی تو می آیم یا تو می آیی به سویم؟

جمعه 14 آبان‌ماه سال 1395

( تعداد کل: 207 )
   1       2       3       4       5       ...       14    >>