سه‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1394

به مادرش گفته بود:

مادر من در الرمادی محاصره هستم و مهمات هم تموم کردیم

اگر بعد از یک ساعت زنگ نزدم حلالم کن و مواظب سجاد و زینب باش.

و مادرش جواب  داده بود:

خدا به همرات مادر، نگران بچه ها نباش، شهادت گوارای تو باد


در گوشی نوشت:

تلخ است این که قایقران باشی ،خیال برت داشته باشد که دلت را به دریا زده ای و به سمت بی نهایت در حرکتی

اما یک روز ، بی تفاوت از تعریف و تمجید هایی که  دیگران نثارت میکنند

چشم هایت را  به روی حقیقت  خودت باز کنی و ببینی کسی  شده ای که هرگز نخواشته ای باشی

یک آن حس میکنی آنچه باید باشد و می توانسته باشد نشده است

و تو  دیگر ذره ای تاب تفکر عاقلانه درباره گذشته و آینده ی خویش را هم نداری

و آنگاه ناباورانه، باور میکنی که تباه و مسخ و تمام شده ای

حالا دیگرنه حال پارو زدن داری

نه جرئت غرق شدن

و تنها مانده ای چشم انتظار کوسه ماهی ها

نظرات (5)
سلام

خو چرا کوسه ماهی؟
پاسخ:
سلام
خو چرا که نه؟
قشنگ قایق و قایقران رو با هم میبلعه،صد درصد تضمینی هم هست
یهو ببینی که آن چه می خواستی نشده ای ...آن هم در سن بیست و یک سالگی!
پاسخ:
عه
تو کدوم زهرایی؟
تازه کردی داغ دل را نازنین...
با اجازه متن را در صفحه ی شخصی ام میگذارم، بی نام
هر چند خوش تر بود دانستن نام نگارنده اش.
پاسخ:
خواهش میکنم...!!!

هرچند خوش تر بود دانستن آدرس صفحه
آدرس صفحه: www.facebook.com/mohammad.az.1023
خوشحال میشوم دیدنش را.
پاسخ:
عه
متاسفانه یا خوش بختانه ما با فیس بوک رفت و آمد نداریم.
رفت و آمد که ما هم نداریم البته،،،بگذریم،مطمئن بودم این را.
سایر مطالبتان را هم خواندم،زیبا بود،امید که ادامه دهید.
پاسخ:
ممنون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد