X
تبلیغات
زولا

...

چهارشنبه 28 آبان‌ماه سال 1393

بعد سال ها دوباره یکدیگر را دیدیم

اصلن باورم نمیشد همان دختر شور و شنگ چند سال پیش باشد

خیلی عوض شده بود...

حرف که میزد،کلماتش تبدیل میشدند به بغض و اشک

و من فقط همین طور نگاهش میکردم

در اینگونه موارد تنها کاری که بلدم این است که گوش کنم

او حرف میزد و من گوش میدادم...

ناراحتم از این که دوستِ دوست داشتنی ام،با آن سن و سال و آن همه انرژی و استعداد باید امروز.....

اما...

موقع خداحافظی داشتم فکر میکردم چقدر مشابه این داستان این روزها زیاد شده است

چقدر زیاد از این و آن شنیده بودمش

کاش میشد یک بلند گوی جهانی در دست گرفت و فریاد زد :

آی آدم ها! خواهشا لطف کنید

تا معنای دوست داشتن را نفهمیده اید

تا تکلیفتان با خودتان مشخص نیست

از دوست داشتن حرف نزنید

انسان این واژه ی تَرَک خورده را باور می کند...

دست و پای قلبش را گم میکند

انسان است دیگر،از سر صداقت  زود باورمیکند، هیچ تقصیری هم ندارد

از کاه ِ خیال ِ تو کوه میسازد برای خودش

میشود ققنوسی

آن وقت تو میروی و او میماند و زندگی با روحی زخمی

با نگاهی که از آن پس همه را خاکستری و زشت و باورنکردنی تصور میکند.

هیچ فرقی ندارد ناخواسته و ندانسته باشد یا از روی گستاخی و بیمار دلی

اما اگر یک روزی، یک جایی آن چنان با صورت زمین خوردید که یارای بلند شدن برایتان نماند

تازه به عالم عمل و عکس العمل ایمان میاورید

نکنید این کار را

نکنید! 

 

تمـــــــــام!